دسته‌ها
شال و روسری

خرید بازی کامپیوتر راه «سن‌ديه‌گو» از كجا مي‌گذرد؟

شاید بی‌دلیل نیست که تفکرات او بر ضد سیاست‌های جنگ‌طلبانه ایالات متحده به مذاق ستم‌کشیده‌های آمریکای جنوبی خوش می‌آید. بدون شک او اگر فوتبالیست نمی‌شد مانند «رفیق چه‌گوارا» یک انقلابی بود، دیه‌گو حتی زمانی که به کلی از فوتبال دور است کنار هواداران آرژانتین در جام جهانی 2006 با پیراهن سفید و آبی آسمانی«هورا» می‌کشد، این همان کاری است که امثال پله و بکن‌باوئر از انجامش عاجزند.

به نوشته وطن امروز؛ او می‌تـواند هم دوست‌داشتنی باشد و هم سوال برانگیز و این شاید پارادوکسی است برای بسیاری از مردم که همواره در برخورد با اینگونه افراد وجود دارد، که گویی پایانی ندارد. برای اینکه همه چیز را بهتر نمایان کنم باید بگویم در فیلم «مارادونا، دست خدا» ساخته مارکوریزی، دیالوگ بسیار زیبایی هست که می‌تواند نمایانگر تمام عظمت‌ مارادونا باشد.

دوربین در نمایی نزدیک،‌ مارادونا را با چهره‌ای متورم و آماسیده و چشمانی اشکبار و آرمیده بر تخت یک آسایشگاه روانی در حال گفت‌وگو با همسرش نشان می‌دهد که با اندوهی عمیق می‌گوید: «اینجا همه دیوانه‌اند، یکی می‌گوید من ناپلئون هستم… و همه باور می‌کنند، یکی می‌گوید من پاپ هستم… و همه باور می‌کنند، اما زمانی که من بگویم مارادونا هستم هیچ‌کس باور نمی‌کند».

راهی که خداوند هدیه داد
در لانوس برای زندگی و حتی زنده ماندن همیشه باید نقش بازی کرد. فشار اقتصادی و فقر همیشگی در حومه مصیبت‌زده بوئنوس‌آیرس تلفیقی از واقعیت و دروغ را به وجود آورده است که نمادهای بارز آن را می‌توان در دزدی، فساد و جنایت دید که همیشه گریبانگیر مناطق فقیرنشین آرژانتین بوده است. برای دیه‌گو و دالما هم اوضاع بهتر از این نبود.

پس از تولد پنجمین فرزند که مثل پدرش به نام دیه‌گو خطاب می‌شد و البته سه فرزند بعدی که در آن سال‌ها نکته چندان عجیبی نبود زندگی برای خانواده مارادونا بسیار سخت گذشت. دیه‌گو با کاسبی‌های گاه و بیگاه خود نمی‌توانست یک خانواده ۱۰ نفری را اداره کند؛ مجموعه‌ای که یکی از آنها بعد‌ها تبدیل به بزرگ‌ترین چهره فوتبال جهان شد، با هزاران حاشیه و البته محبوبیتی که رسیدن به آن شاید در طول تاریخ فوتبال غیرقابل دسترسی باشد.

دیه‌گو در چنین شرایطی به دنیا آمد؛ 30‌اکتبر ۱۹۶۰ و خیلی به برخورد با واقعیات تلخ اطرافش محکوم شد. «اکثر شب‌ها چیزی برای خوردن نداشتیم. پدرم به سختی کار می‌کرد اما نمی‌توانست شرایط را عوض کند. مادرم و گاهی اوقات خواهر بزرگم شب‌ها خود را به دل درد می‌زدند تا ما بتوانیم غذا بخوریم و این مفهوم کامل فقر است اینکه یک نفر از اعضای خانواده ات یک نقش دروغین را ایفا کند تا شکمت سیر شود… مادرم… مادرم… آن روزها نمی‌توانستم این موضوع را تشخیص بدهم و فقط بعدها فهمیدم در آن شرایط سخت چطور بزرگ شدم. کسی که مزه فقر را چشیده باشد هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی آن را فراموش نخواهد کرد حتی اگر به ثروت بی‌نظیری دست پیدا کند. در آن شرایط فقط یک راه داشتیم و آن پناه بردن به فوتبال بود. چون محیطی که در آن زندگی می‌کردیم با درس و تحصیلات کاملا بیگانه بود. در لانوس پول و رسیدن به آن برای سیر کردن شکم تنها هدف و آرزویی بود که می‌توانست به ذهن هر کس رخنه کند. فوتبال را انتخاب کردم؛ راهی که خداوند سر راهم قرار داد، عاملی که موجب کمرنگ شدن فقر و بدبختی می‌شد و چه شانسی نصیبم شد که از این استعداد ذاتی بهره بردم. زندگیم فقط در فوتبال خلاصه می‌شد و این سرنوشتم بود».

تبدیل شدن به مشهورترین فوتبالیست آرژانتین یا حتی سرشناس‌ترین چهره این کشور راه بسیار پرفراز و نشیبی بود. کودکی که جلوی دوربین‌های یک خبرنگار که خبر ظهور یک پدیده بی‌نظیر در فوتبال را دریافت کرده بود، حرکات خیره‌کننده‌ای از خود بروز می‌داد؛ جوان تکنیکی بوکاجونیورز، الکل و اعتیاد تا یک قدمی مرگ، افکار سیاسی خاص، ستاره جهانی فوتبال و… . اعتیاد به کوکائین، محرومیت‌ها و رفتارهای پرخاشگرانه با خبرنگاران هیچ‌گاه از محبوبیت مارادونا کم نکرد که شاید بتواند آن را هم هدیه‌ای از طرف خدا معرفی کند، حتی در اروپا که می‌توانست شرایط دشواری را برای یک آرژانتینی ۲۴ ساله رقم بزند مارادونا به یک اسطوره بزرگ تبدیل شد. داستان حضور او در ناپولی برای تمام مردم جهان کاملا آشناست.

30 ژوئن ۱۹۸۴ مارادونا رسما به ناپولی پیوست و در میان استقبال بی‌نظیر هواداران این تیم در ورزشگاه سن‌پائولو نخستین‌ روز خود به عنوان سمبل دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ این تیم را پشت سر گذاشت. بیان اینکه اسم مارادونا برای مردم این شهر چه مفهومی داشت و البته هنوز هم دارد با کلمات بسیار دشوار است. فقط کسانی که مابین سال‌های ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۱ در این شهر زندگی کرده‌اند قادر به توصیف آن هستند؛ مثل یک پسر، مثل یک قهرمان او را دوست داشتند.

راه سن دیه‌گو
بوئنوس آیرس، ۲۰۰۴؛ مارادونا در آی‌سی‌یو خوابیده و قلبش دیگر جواب نمی‌دهد. ملت آرژانتین بیرون بیمارستان جمع شده‌اند. همه انتظارش را دارند که او جوانمرگ شود. قهرمانان آرژانتین اینگونه می‌روند؛ اوا پرون، چه گوارا، کارلوس گاردل و رودریگوی خواننده، طبق سنت کاتولیک‌ها قهرمانان می‌میرند تا گناهان کشور پاک شود. مارادونا هم مثل اویتا یک جورهایی قدیس آرژانتینی هاست.

در فیلم «راه سن دیه‌گو» ساخته کارلوس سورین در سال ۲۰۰۶ یک چوب بر بی‌سواد، تصمیم می‌گیرد درختی بریده شده را در جنگل سمبل مارادونایی خوشحال بنامد. او آن درخت را می‌تراشد تا مجسمه‌ای از مارادونا درست کند و آن را در سطح آرژانتین بچرخاند. بعضی از مردمی که او را می‌بینند مسخره‌اش می‌کنند و به او می‌خندند.

خنده آنها اشاره به این دارد که مجسمه هیچ شباهتی به مارادونا ندارد. اما خیلی‌ها هم جذب فضای معنوی آن می‌شوند. «سانتا مارادونا»؛ این را راننده یک کامیون می‌گوید، در فیلم مستند و جدید امیر کاستوریکا «مارادونا ساخته کاستوریکا».

مردی که دنبال او هر جایی که می‌رود، می‌روند، طوری با او رفتار می‌کنند که انگار او سمبلی کاتولیک است و همه به دنبال او راهپیمایی می‌کنند. این راهپیمایی مردم به دنبال چهره‌شان خسته کننده است، اما مارادونا قواعد بازی را می‌داند. در مصاحبه با کاستوریکا، مارادونا پیراهنی گشاد به تن دارد که صلیبی نقره‌ای روی آن حک شده. او در این مصاحبه توضیح می‌دهد که چطور خدا او را از آی سی یو نجات داده است.

وقتی جمعه می‌رسد
قطر، ۲۰۰۵؛ مارادونا و پله در افتتاحیه مراسمی حضور پیدا کرده‌اند. بعدها جیمز مونتگ در کتاب جدیدش تحت عنوان «وقتی جمعه می‌رسد»، می‌نویسد مردم قطر به سمت صحنه هجوم می‌آورند. همه پله را نادیده می‌گیرند. مونتگ می‌نویسد: «تنها چیزی که می‌دیدم ازدحام جمعیت بود. آن وسط موهای مدل آفریقایی و شانه نکرده دیه‌گو را می‌شد دید که در خیل عظیمی از هواداران عاشق گم شده بود».

آگوستین پیچوت، کاپیتان سابق تیم ملی راگبی آرژانتین توضیح می‌دهد که مردم عاشق مارادونا هستند چون او «خاص» است. همه حس می‌کنیم او را می‌شناسیم. او هم مثل ما اشتباه می‌کند. بخشی از این اشتباهات به این خاطر است که مارادونا «شبیه» آدم‌های عادی است. هیچ وقت هیچ ورزشکار فوق‌‌العاده‌ای نمی‌تواند کمتر از خودش جلوه کند.

در فیلم سورین که در محله‌های فقیرنشین آرژانتین تولید شده است، مردم آرژانتین را با صورت‌های چروک خورده و سوار بر اتوبوس‌های درب و داغان می‌بینیم. یک زن ولگرد، یک فروشنده نابینای بلیت‌های لاتاری و خیلی‌های دیگر که خودشان را در قامت کوتوله‌ای می‌بینند که پیش از این در محله‌های کثیف زندگی می‌کرد.

من اهل کشور مارادونا هستم
مسلماً آرژانتین نباید به دیه‌گو مارادونا اجازه می‌داد سرمربی تیم ملی فوتبال این کشور شود. او در این پست مدتی طولانی دوام نخواهد آورد. او به اندازه کافی برای بیدار شدن از خواب و پایین آمدن از تخت مشکل دارد.

سیگاری، چاق و معتاد سابق به کوکائین که مشکل قلبش مثل آدم‌های سالخورده شده است، تا جام جهانی آینده در این پست دوام نخواهد آورد. اما همه، آن نکته اصلی را فراموش می‌کنند؛ تیم ملی نماینده یک ملت است و هیچکس در فوتبال به اندازه مارادونا نماد کشور و هوادارانش نیست. این بخشی از هوش او است.

در زیر صحنه‌هایی از زندگی او را مرور می‌کنیم، صحنه‌هایی که از دو فیلم آخری که درباره او ساخته شده استخراج شده‌اند، همین صحنه‌ها ثابت می‌کنند آرژانتین باید او را به خدمت بگیرد.مکزیکوسیتی، ۱۹۸۶؛ بعد از اینکه دو گل افسانه‌ای او انگلیس را از جام جهانی حذف کرد، مارادونا و هم تیمی هایش در رختکن نشسته بودند و با یکدیگر شوخی می‌کردند.

خورخه والدانو او را اذیت می‌کند و می‌گوید: «در حالی که مارادونا شش بازیکن انگلیسی را دریبل می‌زد، کنارش حرکت کرده و تقاضا می‌کردم توپ را به من پاس بدهد اما چرا مارادونا پاس نداد؟» مارادونا در جواب می‌گوید: «آره تو رو می‌دیدم و می‌خواستم بهت پاس بدم، اما انگلیسی‌ها پشت سر هم جلو می‌آمدند و یکدفعه همشون رو جا گذاشتم و گل زدم».

والدانو با تعجب می‌پرسد: «یعنی وقتی داشتی این گل رو می‌زدی، من رو هم می‌دیدی؟ رفیق، داری اذیتم می‌کنی. امکان نداره.» و همین جاست که صدای هکتور انریکه به گوش می‌رسد: «از گل تعریف کنید اما بعد از آن پاسی که به او دادم اگر توپ رو گل نمی‌کرد، خودم می‌کشتمش.» همه می‌خندند.

مارادونا در ادامه به این نکته اشاره می‌کند که هکتور انریکه از نیمه خودشان توپ را به مارادونا پاس داده است. این شاخصه مارادونایی است. گرچه او فراتر از هم‌تیمی‌هایش قرار داشت اما همواره خودش را جزئی از تیم می‌دید. وقتی از والدانو پرسیدم آیا مارادونا را دوست دارد یا نه، در جواب گفت: «من عاشق مارادونا هستم. من اهل کشور مارادونا هستم».

جورج بوش یعنی قتل عام، فقر و امپریالیسم
دیه‌گو برای معرفی مستند خود بار دیگر با انتقاد از سیاست‌های ایالات متحده و حمایت از فیدل کاسترو، رهبر کوبا خبرساز شد، آن هم در جشواره کن! شاید این خصوصیت بارز او است که از تریبون‌های عمومی دولت‌های شرق و غرب را به سخره می‌گیرد و این بار فرصت به زمانی بر می‌گردد که فیلم مستند امیر کاستوریکا، فیلمساز صربستانی در جشنواره به نمایش در می‌آيد؛ فیلم داستان زندگی مارادونا را به تصویر می‌کشد که قسمت‌هایی از آن در استادیوم آزتک مکزیک ساخته شده است. آزتک همان استادیومی‌است که آرژانتین با گل‌های جنجالی مارادونا انگلیس را مغلوب کرد.

مارادونا درحاشیه فستیوال کن به صراحت می‌گوید: «جورج بوش [رئیس‌جمهور آن زمان آمریکا] قاتلی است که دستور کشتار شهروندان در افغانستان را صادر کرد یا تنها به این دلیل که یوگسلاوی کشور نفت‌خیزی نبود، اجازه داد قتل عام در این سرزمین ادامه پیدا کند و در غیر این صورت حتما ایالات متحده در قضیه بالکان دخالت می‌کرد. مارادونا همچنین برای چندمین بار طی ماه‌های اخیر تاکید کرد که برزیل، آرژانتین، کوبا و ونزوئلا به خاطر ادامه سلطه امپریالیستی آمریکا له شده و روز به روز فقیرتر می‌شوند.

مارادونا در کن از همه چیز و راجع به همه حرف می‌زند و در انتقادهای پیاپی و مکرر خود حتی به پله، ستاره سابق فوتبال برزیل هم رحم نمی‌کند. جمله بی‌رحمانه او نسبت به پله اینگونه آغاز می‌شود:«اگر من به کوکائین معتاد نشده بودم، پله حتی شماره دو دنیای فوتبال هم به حساب نمی‌آمد. او نه شخصیت کاریزماتیکی دارد و نه لیاقت این را دارد که درباره من حرف بزند!»

پله در هفته‌های اخیر گفته بود که به دلیل اعتیاد مارادونا به الکل و مواد مخدر باید تمام ‌عناوین و افتخاراتش را در عرصه ورزش از وی سلب کرد. «من واقعا برای پله متاسفم. اگر چنین گذشته‌ای نداشتم، از هیچ‌کس کمتر نبودم. من به فرزندانم قول داده بودم دیگر از پله حرف نزنم. ولی نمی‌توانم».

مارادونا حتی خودش را معتاد نمی‌داند و می‌گوید:«تنها به خاطر خواست خداوند من در کما بودم و مرده بودم. ولی خداوند به من گفت نه، هنوز نه! باید به مبارزه ادامه دهی. برای همین زنده ماندم.» دیه‌گو طبق معمول در پایان از امیر که این فرصت را در اختیار او قرار داده تا بتواند از خودش حرف بزند و صدای مردمی ‌باشد که کسی فریاد آنها را نمی‌شنود تشکرمی‌کند. «من لحظه‌های سختی در زندگی‌ام داشتم ولی می‌توانم همه آنها را برای دیگران تعریف کرده و متفاوت با گذشته زندگی کنم».

دیه‌گو، مارگارت تاچر را دریبل می‌کند
شاید یکی از حسرت‌هایی که همیشه می‌خوریم این است که هیچگاه تصاویر زنده و هم‌عصر بودن با هنر دیه‌گو را ندیده‌ایم، آنچه به ما رسیده مارادونایی است چاق و متهم به دوپینگ که با اسلحه‌ای به خبرنگاران حمله می‌کند! اما وقتی به فیلم امیر کاستریكا نگاه می‌کنید خشکتان می‌زند، مارادونا به روایت کاستوریکا (Maradona by Kusturica) مستند 90 دقیقه‌­ای­ است که نخستین نمایش جهانی‌­اش در جشنواره کن 2008 با حضور خود مارادونا بود.

تصاویر این مستند را امیر کاستوریکا طی سال­‌های 2007-2005 گرفته و البته از تصویرهای آرشیوی هم استفاده کرده که تکه‌فیلم‌هایی از دوره نوجوانی و جوانی مارادونا، زندگی خصوصی او با همسر و دو دخترش در سال‌­های مختلف، گل‌­های به ­یادماندنی او و دوران اعتیادش به کوکائین و دستگیری و دوره درمانش هم در آنها هست.

فیلم، انسانی را تصویر می‌کند که برای میلیون­‌ها نفر از مردم جهان بویژه کشورش به مقام قدیسان و خدایان رسید. فیلمساز در چندین نما کلیسایی را نشان می­‌دهد که نام مارادونا را بر خود دارد و شرط پذیرفته شدن در مراسم خاص کلیسا، زدن یک گل با دست است.

کسانی که با دست گل می‌­زنند، یک پیراهن شماره 10 می‌­گیرند. مراسم ازدواج زوج‌­های جوان فوتبال‌دوست را دو نفر که پیراهن شماره 10 به تن دارند و کتاب « El Diego » (زندگی مارادونا) همچون کتاب مقدس در دست­شان است کنار ماکت یک کلیسا و در زمین فوتبال برگزار می­‌کنند. زوج­‌ها باید دست روی یک توپ فوتبال که در دست کشیش است بگذارند و ضمن وفاداری به یکدیگر، بابت علاقه و اعتقادشان به مارادونا هم قسم بخورند.

فیلم کاستوریکا نشان‌دهنده فیدل کاسترو، هوگو چاوز و امیر کاستوریکا بود اما این فیلم واقعیاتی از مارادونا و آرژانتین را به تصویر می‌کشد؛ بازیکن فوتبالی که ناراحتی‌های کشورش را جبران کرد. این فیلم تصویری کارتونی از گل مارادونا مقابل انگلیس را به تصویر می‌کشد که در آن با توپ مارگارت تاچر را دریبل می‌کند (تاچر خودش سرش را به خاطر این اتفاق می‌برد)، از سر ملکه الیزابت که مثل توپ، چاق جلوه داده شده، تونی بلر که روی سرش شاخ گذاشته‌اند و قوزک پای مارادونا را گاز می‌گیرد، رد می‌شود.
بلر بعد از گاز گرفتن پای مارادونا روی زمین می‌افتد. حتی جورج بوش پسر هم با هفت‌تیرکشی نمی‌تواند جلوی او را بگیرد. کاستوریكا این گل را یکی از معدود صحنه‌هایی می‌داند که کشوری با بدهی فراوان مقابل یکی از قدرت‌های دنیا پیروز می‌شود.